سه سالگی، یا حالا دیگه سه سال و یه ماه و نیمه گی... مامان امسال نتونست مثل هر سال روز تولدم چیزی تو وبلاگم بنویسه. آخه دل و دماغش رو نداشت چون من درست روزی که برام جشن تولد گرفته بودن (شنبه ای که دو روز بعد از روز تولدم بود) مریض شدم و هنوز هم بعد از یه ماه و خورده ای خوبِ خوب نشدم... اون شب ما مجبور شدیم مهمونامون رو بذاریم و بریم اورژانس بیمارستان... ولی خب خدا رو شکر الان خیلی بهترم. فقط اگه این فصل سرما زودتر تموم شه و این ویروسهای جور واجور که هی به من گیر می دن برن دنبال کارشون و لوزه هام کوچولوتر بشن، دیگه خیلی بهتر می شه. ا
/
یه جشن کوچولو درست روز تولدم تو مهد کودک گرفته بودیم. به من و دوستام اون روز خیلی خوش گذشت: ا
اون شب جشن تولدم تو خونمون هم که چون من زیاد حالم خوب نبود، عکس درست و حسابی مخصوصاً عکس دسته جمعی با همه دوستام ندارم: ا
بعد از برگشتن از بیمارستان دیگه همه مهمونا رفته بودن خونه هاشون. فرزان این یادداشت قشنگ رو برام نوشته بود و گذاشته بود رو میز. خیلی ممنون فرزان جون. ا
خیلی ممنون از همه دوستام، خاله ها و عمو ها که اومدن جشن تولدم و برام کادو های قشنگ آوردن. ا
/
فردای اون روز در حال بازی با کادو هایی که گرفتم: ا
پ.ن. سه تا عکس اول رو روز تولدم تو آتلیه عکاسی گرفتیم. برای دیدن عکس ها تو اندازه بزرگتر لطفاً روشون کلیک کنین. ا
یکی از دو تا گل مامان و بابا، متولد اول آذر سال ِ کبیسه هزار و سیصد و هشتاد و سه، بیست و یکم نوامبر دو هزار و چهار در تورنتو. اینجا فقط یه دفترچه الکترونیکی برای ثبت اولین ها، خاطرات و شیرین کاری های منه. فعلاً مامانم اینجا رو می گردونه و امیدواره وقتی که بزرگ شدم خودم این کارو ادامه بدم. حالا که برادرم آراز به دنیا اومده دیگه مامان قصه های دوتامون رو اینجا می نویسه. آ